على اكبر دهخدا
587
امثال و حكم ( فارسى )
بسيار به روزى جز پشيزى چند حاصل نتوانم كرد و آن نيز كفاف من و عيال نكند . مثل را در جائىكه با حيل و تدابير بسيار دل مردى بىارز يا بخيل را به خود رام كنند ، گويند . جن دعايش را آورده است . ( يا ) جنها دعايش را آوردهاند . پس از مبغوض بودن در نزد كسى اينك بار ديگر محبوب شده است . جنقولك « 1 » بازى درآوردن . رجوع به كچلك بازى درآوردن ، شود . جنگ از الفاظ خيزد وز معانى آشتى * ( . . . پارسى تو گفت و تازى انت و تركى سن سنى . ) حضرت اديب . نظير : اختلاف خلق از نام اوفتاد * چون بمعنى رفت آرام اوفتاد . . . چار كس را داد مردى يك درم * هر يكى از شهرى افتاده بهم فارسى و ترك و رومى و عربى * جمله باهم در نزاع و در غضب فارسى گفتا از اين چون وارهيم * هم بيا كين را بانگورى دهيم آن عرب گفتا معاذ اللّه لا * من عنب خواهم نه انگور اى دغا آن يكى كز ترك بد گفت اى گوزوم * من نميخواهم عنب خواهم اوزوم آنكه رومى بود گفت اين قيل را * ترك كن خواهم من استافيل « 2 » را در تنازع مشت برهم ميزدند * كه ز سر نامها غافل بدند مشت برهم ميزدند از ابلهى * پر بدند از جهل و از دانش تهى صاحبسرى ، عزيزى صد زبان * گر بدى آنجا بدادى صلحشان پس بگفتى او كه من زين يكدرم * آرزوى جمله تانرا ميخرم . . . مولوى . جنگ از سر شخم آشتى از سر خرمن . نظير : وقت كار كردن چلاقم وقت خوردن قول چماقم . جنگ اول به از صلح آخر است . تمثل : عيب خود را فاش كردن خوب نيست * جنگ اول به از صلح آخر است جنگ اول كشته شد . ديريست كه چيز خورده شده ، مال به مصرف رسيده يا مرد بشده است و امثال آن . جنگ با نهنگ كردن و در دريا ماندن . گج . نظير : در كشتى نشستن و با ناخدا جنگيدن . جنگ بجوباره افتادن . جوباره نام يكى از محلات اصفهانست . و گويا مراد از اين تعبير كار بجاى سخت رسيدن ، يا امرى ببدترين صورت خويش درآمدن ، باشد . و شايد در اين قطعه نيز تلميحى ضعيف تعبير هست . اى خداوند هفت ستاره * پادشاهى فرست خونخواره
--> ( 1 ) اين كلمه شباهت عجيبى به كلمهء Jongleur فرانسه دارد . ( 2 ) Staphule ? .